مهم نبود براش آمدیم خونه دو روز بعد رفتیم باغ کلی بازی کردیم سه روز بعد خودم سرما خوردم اما نه معمولی خیلی شدید طوری شد دو بار رفتم دکتر خوب نمی شم که نمیشم امروز درست یک هفته شد من همچنان مریضم
از بخت بد از دیروز سلنای زندگیم دوباره مریضیش عود کرده
بابا بردیم دکتر آمپول زد تبت رفته بود رو چهل
خیلی کسل بودی دلم برات خیلی می سوخت همش می خوابیدی منم بد تر از تو صدام در نمی آمد
امروز مادر جون زنگ زد بریم خونشون شام منتظر شدم بابا از سر کار آمد با هم رفتیم اما تو خیلی بی حالی الان که می نویسم شب ساعت سه و نیمه من نشستم مبادا یهو تبت بره بالا الان سی هفته تبت کلی شربت ریختم تو شکمت شیافم برداشتم نمی زاری تب سنج بزارم زیر بغلت میزارم داد میزنی نمی دونم می ترسم عشقم خیلی دوستت دارم کاش تو مریض نمی شدی من تحملم زیاده اما توووووووو خیلی کوچولوییییییییییییی خدایااااااااااااااا کمکش کن این دنیای منه
حالا بابام از امروز شروع کرده اونم تب و لرز گرفته خدایااااااااا بسه دیگه خودت عافیت رو به خونم برگردون
اعصابم خرابه سلنا جان دوستت دارم زود خوب شوووووووووووووووووووووو
زودددددددددددددددددددددد
خدایا تو هیچ خونه ای بستر بیماری نباشه مخصوصا بستر بیماری فرزند خونواده و پدر خونواده
مادر تحمل می کنه
خدایا دخترمو شفا بده دردشو به من بده :-(


برچسب:
نویسنده: میلاد زارعیان